محمد على مجاهدى
472
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
مرثيه عاشورايى شنيدهاى كه حسين جا به كربلايى داشت * نديدهاى كه چه رنج و چه ابتلايى داشت شنيدهاى كه لبش تر نشد ز آب فرات * نديدهاى كه چه آه شرر فزايى داشت شنيدهاى كه گلستان دين خزان گرديد * نديدهاى كه چه گلهاى باصفايى داشت . . . شنيدهاى كه حسين شد قدش كمان اما * نديدهاى كه چه گلبانگ وا اخايى داشت شنيدهاى كه على اكبرش ز زين افتاد * نديدهاى كه چه فرياد وا ابايى داشت . . . شنيدهاى كه نبودش به دهر نوحهگرى * نديدهاى كه چو ( صامت ) سخنسرايى داشت « 1 » در واقعه عاشورا نه چنان گشت خزان گلشن ايمان چمنش * كه توان يافت نشان از سمن و ياسمنش هر زمان پيك غمى مىرسد از كرب و بلا * كه رسد بوى ملالى به مشام از سخنش محشر آن روز به پا گشت كه از ملك حجاز * پسر فاطمه در كرب و بلا شد وطنش خون كنم گريه ز ناكامى نودامادش * يا بسوزم ز غم اكبر گل پيرهنش خاك شد بر سر اسلام چو بر خاك افتاد * قد عباس غضنفر فر لشكرشكنش آنكه بد زينت آغوش نبى پيكر او * ماند آخر به سر خاك تن بىكفنش اى كه گفتى ننهادند كفن بر تن او * مگر از ضرب سم اسب به جا بود تنش بعد تاراج از آن شاه سليمان دربان * ماند يك خاتمى آن هم به كف اهرمنش ( صامت ) از زندگى خود به جهان دارد ننگ * بس كه شد عرصه به جان تنگ ز درد و محنش « 2 » غزل مرثيه چرا لباس عزا ، دوستان ! به بر نكنيد ؟ * ز ناله عالم ايجاد را خبر نكنيد چرا دو دست براى حسين به سر نزنيد ؟ * ز گريه رخنه به بنياد خشك و تر نكنيد بود بهاى جنان روز حشر گوهر اشك * براى چيست كه تحصيل اين گهر نكنيد ؟ شكسته شد پر و بال كبوتران حرم * چرا چو جغد سر خود به زير پر نكنيد . . . فكنده شال عزا بو البشر به گردن خويش * چرا ز داغ پسر يارى پدر نكنيد ؟
--> ( 1 ) . همان ، ص 160 و 161 . ( 2 ) . همان ، ص 162 .